هميشه وقتي يه مشكلي پيش مياد با خودم ميگم اين ديگه خيلي وحشتناكه اين غير
قابل بخششه اما بعد از چند وقت و چند ماه و سال ميبينم نه مشكل الانم وحشتناكه و
من چه ساده بودم. الان هم همين حس رو دارم حس درموندگي حس خلا احساس ميكنم كه ديگه چيزي براي از دست
دادن ندارم احساس ميكنم كسي كه تكيه گاهم بوده با يك كلمه با يك جمله تمام اميدم
رو ازم گرفته الان توي شرايط بد مالي كه ما
هستيم توي اين همه مشكلي كه باهاش دست و پنجه نرم ميكنيم توي موج بدهي و كلاه برداري
و دادگاه و شكايت و حكم جلب و كلانتري و اعصاب خوردي كه من و تو داريم تحمل
ميكنيم توي شرايطي كه نميتونم دردم رو به
كسي بگم چون كسي رو ندارم اين حرف و اين جمله .........احساس بدي دارم خيلي بد ديشب
حتي تا اونجا پيش رفتم كه برم يه جايي هر جايي به غير از خونه خونه اي كه تو
........ ميخواستم به خواهرت زنگ بزنم و
بگم توي اين بدبختي و اين همه اشتباه تو باز هم يك اشتباه ديگه كردي با اينكه گفتم
بهت كه داري اشتباه ميكني و اشتباه پشت اشتباه....... گاهي فكر ميكنم كه پدرت راست
ميگفت كه تو همش داري اشتباه ميكني نميخوام
بهت حمله كنم و قدر تمام لحظاتي كه با هم داشتيم و خواهيم داشت رو ميدونم
اما دلم بدجوري شكسته . اعصابم به هم ريخته به خاطر اشتباهت كه زندگيمون رو به باد
خواهد داد و من هر لحظه منتظر گردبادم . دلم شكسته چرا كسي نيست كه از تو بگم از
خوبيات و مهربونيات از اشتباهاتت از بداخلاقيات
و از كلمات نيشدارت چرا كسي نيست كه بگم.
ميخواستم به خواهرت بگم اما كسي كه به خاطر منافع خودش حاضره هر حرفي به من
بزنه الان فكر ميكني مثل يه آدم بالغ ميتونه منو آروم كنه يا فقط مياد و به تو
ميگه و چاشني اونو زياد ميكنه. به برادرت
بگم نه كسي كه ارزشي قائل نشد براي
كوچكترين درخواست من كه بردن تو با اون حال خرابت با اون همه خواهشي كه من ازش
كردم به بيمارستان بود .به مامانت ..اون بيچاره كه چيزي حاليش نيست اصلا به بابات
....... اون هم لنگه بقيه دلم به هيچ كدومشون خوش نيست بذار تو دل خودم همه چي بمونه
و روز به روز شاهد از بين رفتن زندگيمون باشم و از بين رفتن تو و تحليل رفتن خودم
اما من تصميمم رو گرفتم من حاضر نيستم به خاطر اشتباه مسخره تو نه از خونه اي كه
داريم بگذرم نه ماشين و نه حساب بانكيم و هر چي داريم با چنگ و دندون نگه ميدارم به
هر قيمتي ميفهمي به هر قيمتي
اميدوارم تو هم ياد بگيري كه وقتي من در اوج گريه و نااميدي و ترس دارم به بدبختي كه برامون پيش
اومده فكر ميكنم تو با كلي منت و با چشماي پر خون و عصبي به من نگي من تاوان با تو
بودن رو دارم پس ميدم و اگه تو نبودي همه رو ول ميكردم و ميرفتم
فرار ..فرار از مشكل فرار از واقعيت خوب راهي رو انتخاب كردي اميدوارم كه اين
جمله فقط از روي عصبانيت گفته شده باشه چون اگر واقعا اين هستي من بايد هر لحظه
توي زندگيم منتظر اين فرار باشم اما اگر هم با عصبانيت و توي دعوا اين حرفو زده
باشي باز هم دلم رو تا ابد شكوندي چون داري تاوان با من بودن رو پس ميدي.
امروز ازت بيزارم اميدوارم فردا يه روز قشنگ باشه عزيزم
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 14:17  توسط سامانتا
|
بعد از حدود يك ماه برگشتم اينجا
توي اين چند وقته دو بار كارم رو عوض كردم و راستش نميدونم
چرا تو اين اوضاع بيكاري من از اسفند تا ارديبهشت سه تا موقعيت كاري خوب برام پيش
اومد و خدا رو شكر بعد از مدتها معني كار و
به موقع حقوق گرفتن رو فهميدم.سعي ميكنم اينترنت نيام چون شديدا سايتهايي كه رفتي
كنترل ميشه و راستش ديگه حوصله ندارم به خاطر همچين موضوعي يه روز باز خواست شم.
اوضاع خانوادگي كه حسابي به هم ريخته است و خيلي خيلي بيش
از توانم بوده اين چند ماه اخير(البته من و مورچه كاملا در صلح و صفاييم) مامانم
تنها و يه نفره با پاي مريضش و كمر درد و ديسك كمر مجبور شد كه اسباب كشي كنه و
اين وسط راستش يكم از خواهرم دلخورم كه
كارشو بهانه كرد و كمك كوچيكي نكرد. الان اينقدر اوضاع پاي مامان خرابه كه
دكتر گفته بعد از فيزيو تراپي و استراحت مطلق كه هيچ وقت نداره اگر بهتر نشد بايد
عمل كنه راستش دارم از غصه تنهايي مامان هلاك ميشم و هر بار توي تعطيلات گذشته
خواستم برم اهواز يكي جلومو گرفت دفعه اول مورچه گفت نرو من نگرانم كه هواپپما
سوار شي دفعه دوم مورچه راضي شد مامانم گفت بدون شوهرت نميشه بياي احساس ميكنم كه
ديدن مامان و بابا برام داره تبديل به يك آرزو ميشه و مورچه هم ميگه من از هواپيما
ميترسم و نميام خودت هم فقط ميتوني با هواپيما تنها بري و بالاخره تصميم گرفتم كه
هفته آينده به حرف هيچ كس توجه نكنم و برم و يكم مامان و بابا بتونن استراحت كنن و
روحيه بگيرن.
هفته پيش رفتم پيش مشاورم(همون كلاسايي كه ميرفتم) و اون
گفت تو خيلي خيلي نياز به يه دوست داري و تنهاييت داره بيش از حد آزار دهنده ميشه
اما من هنوز نتونستم راه حلي براي خودم پيدا كنم هنوز نتونستم و قدرت پيدا نكردم يه روز رو فقط وفقط به خودم
اختصاص بدم فكر ميكنم ممكنه ناراحت و دلخور شه اينه كه هيچ وقت خواستم رو مطرح
نكردم چون اون هم مثل من هيچ دوستي نداره و نميخوام دلخورش كنم هر چند خيلي احتياج
دارم برم پيش كسي كه گوشش رو بهم قرض بده و من كلي حرف بزنم و اونم فقط بفهمه منو
همين.
مورچه هم كارش به هم ريخته. يه نفر كه كاملا بهش اعتماد
داشته و باهاش كار ميكرد ورشكست شده و تمام چكاي اون برگشته. روحيش داغونه و نميدونه چيكار كنه شايد
در مقايسه با بقيه سهم پولش زياد نباشه اما همون پول احتمالا كل زندگي مارو به هم
خواهد ريخت و من از كابوس آينده و بي پولي و بيكاري نميدونم چيكاركنم
خودش ميگه وعده و وعيد دادن كه ميانو يه مقدار حساباشو صاف
ميكنن (خانوادش خانواده سر شناسي هستن)
اما ميگه يك ماه صبر ميكنم و اگه نشد بايد خونه شمال رو بفروشيم كه من
بتونم يكم سرپا شم و پول مردم رو بدم و كار كنم اما من شديدا مخالفم و تا الان كه
نذاشتم اين اتفاق بيافته .واقعا نميدونم با شرايط روحي كه اون داره كارم درسته يا
بيشتر دارم كارو خراب ميكنم؟؟
ميبيني؟ چرا واقعا من اينطوريم سر تا پاي دلمشغولياي منو
بگيري و با ديگران مقايسه كني ميفهمي كه چقدر غصه هاي من كوچيكه اما پس چرا من
اينقدر ناتوانم در برابر زندگي؟ بايد چيكار كنم كه اينقدر در نظر خانوادم(مورچه)
افسرده و ناراحت و بي انرژي نباشم؟
خيلي دلم براي دردو دل تنگ شده و جالبه كه تنها جايي كه من
دوتا حرف ميتونستم بزنم اينجا بود كه دل و دماغ اينجا رو هم ندارم . فقط دلم براي
دوستاي خوبم خاطره و مسي و هيلدا و سارا و بقيه كه خيلي دوسشون دارم تنگ شده و
خواستم بدونيد كه چقدر با اينكه كميت حضورتون تو زندگي من كمه اما باورتون
نميشه حضور اسمتون توي ذهنم برام دلخوشيه.
آهان... هم چنان زبان و باشگاه جزو لاينفك زندگي من هستن
خودم از پپشتكار خودم خوشم مياد كه كوتاه نميام اصلا
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 11:43  توسط سامانتا
|
کارم رو عوض کردم و الان منتظرم یه جای دیگه هم بهم جواب مثبت بده فعلا بین زمین و اسمونم
زیاد نمیتونم بنویسم و نت باشم
اما به این خاطر یه قرار و یه تفریح عالی رو از دست دادم و الان دارم افسوس میخورم چقدر حیف شد خیلی حیف شد
من و مورچه هم خوبیم......، نه بهتریم. فقط من خیلی خستم چون توی شرکت جدید خونه خاله نیست که باز 9 برم سر کار 7 و نیم باید و باید سر کار باشم.
امیدوارم
این روزا خیلی امیدوارم روزای خوب داره میاد.
گودرم شده ده هزار تا هی نگاش میکنم هی افسوس میخورم حالا چیکار کنم دلم نمیاد اون دکمه لعنتی رو بزنم نترکه یه وقت؟
این بود خلاصه خبرا
رونوشت به سمیرا : سمیرا جان من ادرستو نداشتم اما من از شما عذر خواهی میکنم و امیدوارم نرنجیده باشی این فضای وب باعث میشه گاهی خوب نتونیم حسمون رو انتقال بدیم و گاهی هم دیگران حس ما رو اشتباه برداشت میکنن. بازم به من سر بزن.
+ نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 16:25  توسط سامانتا
|
هنوز هم وضعیت اونطوریه که من نمیخوام نه بغرنجه نه آزاردهنده نه زجر آور اما برای من ناراحت کننده است دارم سعی میکنم درستش کنم اما نمیشه انگار هر روز که میگذره این دیواره داره قطور تر میشه دلم نمیخواد اینطور باشه این که همه چی خوبه همه چی عالیه اما یه چیزی این وسط گم شده خیلی وقته که گم شده هر چی میگردم پیداش نمیکنم
نمیدونم دنبال چی میگردم........ نمیدونم دنبال چی باید بگردم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 10:38  توسط سامانتا
|
نوروز تمم شد اما حیفه من تبریک نگم پس امیدوام سال خوشی در پیش روی همه باشه.اهواز بودیم طبق معمول هر چند خیلی سعی کردم نرم و اونا بیان اما نشد و رفتیم و از لحظه ای که تصمیم گرفتیم بریم تا لحظه ای که برگشتیم مورچه ما مریض احوال بود و سه بار فقط اهواز کارش به دکتر کشید الان خوبه خداروشکر علاوه بر اون مامانم هم اون زانوی سالمش هم در گیر درد و مشکل شده بود به حدی که به هیچ عنوان نمیتونست راه بره و با عصا راه میرفت و تو اون شهر خراب شده یه دکتر ارتوپد پیدا نمیشد تو این مدت که حداقل یه کاری کنه دردش ساکت بشه هر چند هنوز هم خوب نشده و از نگرانی مامانم و از بی توجهی بابام به اون و اینکه کمکش نمیکنه و بنده خدا با این پا باید بخره و بذاره و بپزه دلم خونه هنوز و کاری هم از دستم بر نمیاد الان بیشتر از هر وقتی آرزومه که کاش با خانوادم توی یه شهر بودم حالا هر شهری که بود هر چند از بابام هم گله ندارم اونم از اون طرف قندش بالاست قلبش مشکل داره و دکتر نمیره و به سختی کار میکنه......
الان احساس کردم تمام نوشته های اینجا پره از ناراحتی و استرس و غر زدن اما خوب چیکار کنم هر وقت با مورچه دردو دل میکنم میگه اگه جای من بودی چیکار میکردی و ادم از حرفش پشیمون میشه منم مجبورم اینجا بنویسم کلا غصه دوری از خانواده برای منی که اینقدر وابسته هستم خیلی داره عذاب اور میشه
از سه شنبه هفته دیگه میرم سر کار جدید و امیدوارم همون جوری باشه که تعریفشو شنیدم و خدا به خیر کنه دیگه. حالا از وقتی که اونجا قطعی شده دو جای دیگه هم درست شده ولی خب من میرم همون اولیه به نظرم بهتره.
من و مورچه این روزا خیلی خیلی خیلی از هم دوریم خیلی با هم خوبیما اما خوش نیستیم با هم خیلی سعی میکنم که درست شه اما نمیدونم واقعا باید چیکار کنم احساس میکنم چیزایی که بلدم دیگه به کار نمیاد و یه چیز جدید رابطه ما نیاز داره کسی بلده به من یاد بده؟
راستی خاطره سلام؟ وبت رو نمیتونم باز کنم خواستم بگم همچنان در حسرت دیدن تو آواره ترینم و دلم خیلی برات تنگ شده( رویمان نشد تماس بگیریم).
پایان نامه
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 12:13  توسط سامانتا
|