فعلا نمیدونم کی؟ نمیدونم چرا؟ فقط نمینویسم ...همین هفته ای که گذشت، آخر هفته رفتیم اصفهان من و مورچه و دو تا خواهرای گرامی من، کلیه خانواده پدری بعد از جنگ سکونت پیدا کردند در اصفهان و روابط ما کلا خیلی دوستانه و صمیمیه این بود که کلی خوش گذشت مخصوصا که مورچه هم تا حالا اصفهان نرفته بود و دلش نمیخواست یکشنبه برگردیم هی میگفت اینجا و اونجا رو ندیدیم بمونیم و ببینیم تا آخر به این نتیجه رسیدیم که هر چی بمونیم و ببینیم بازم یه جایی هست که ندیدیم خلاصه یکشنبه ظهر برگشتیم . دکترای مختلف با مامان رفتم اما به تعداد دکترا هر کدوم یه نظر داد یکی گفت زانوتو عمل کن اون یکی گفت استراحت مطلق و اون یکی هم گفت کمرتو عمل کن..دست آخر یه جراح فامیل مورچه اینا بود که هم زانوی مورچه رو عمل کرده بود و هم مچ پای داداششو رفتیم اونجا و اون گفت اصلا عمل لازم نداره فقط مراقبت و ورزش و استراحت و استخر .مامانم از این اخریه بیشتر راضی بود ولی هنوز داروهاشو شروع نکرده نمیدونم چرا ؟ مردم از بس که حرص خوردم از دستش. از اون طرف باباجانمان که باید آنژیو کنن هنوز راضی نشده و میگه قلبم هیچیش نیست و اون یکی دکتره هم گفته قندت دیگه خیلی بالا رفته و باید انسولین بزنی و از تیروئیدت باید نمونه برداری کنی و حالا ترسیده میگه یه روزه میام تهران و برمیگردم واسم وقت دکتر بگیر! این هم از بابا جانمان که تا من نمیرم دکتر نمیره. از اون یکی طرف خواهر گرامی من اون یکی که اهواز میره دانشگاه و ترم 8 معماری تشریف دارن به دلیل شرکت در راهپیمایی ها و ........ به همراه حدود 30 نفر دیگه هفته پیش کمیته انظباطی شدن برای بار دوم و در حضور شاهد ازش تعهد گرفتن تازه گفتن احتمالا سه ترم تعلیق میشه و هفته دیگه باید جوابشو بگیره و الهی بمیرم از استرس شبا تو خواب همش داره گریه و ناله میکنه. مامان و بابا هم هیچ کدوم خبر ندارن نمیدونم بهشون بگم یا نه؟ گاهی فکر میکنم شاید اگه بگم راه حلی چیزی داشته باشن آخه معاونت پژوهشی دانشگاهشون دوست مامانمه اما بعد میگم اینا اصلا حرف حساب حالیشون نیست که. واقعا موندم نمیدونم چه کاری درسته. اوضاع شرکت هم که هی هی هی ! قرارداد ها رو تمدید کردن اما به حقوق همه فقط 10 درصد اضافه شده با اینکه من الان دو تا سمت دارم و کار دو نفر رو رسما انجام میدم . اعتراض هم که کردم گفتن همینه که هست من هم هنوز امضا نکردم و شاکیم اساسی....... مورچه هم خوبه با هم هم خوبیم خدارو شکر یه خبر خیلی خوب البته برای خودم اینه که از امروز ترم دوم کلاس زن کامل شروع میشه و حسابی ار این بابت خوشحالم، راستشو بخواید به خاطر شروع همین کلاس ، کلاس زبان رو این طرف کنسل کردم و تو تعطیلات دیگه ورزشم رو هم هنوز نرفتم تا دو هفته دیگه هم نمیرم چون خواهرام هستن و بابا میاد و دوباره در گیر دکتر میشم .استراحت گاهی لازمه( الان خودم به خودم دلداری میدم) خونه هم نمیدونید چقدر ریخت و پاشه اخر هفته هم احتمالا باید مادر شوهر رو دعوت کنم و کی خونه رو مرتب کنم والا خودم هم نمیدونم..... دیگه همین شلوغ پلوغم خیلی اما به همتون سر میزنم چقدر که من با معرفتم دارید که؟ فعلا تا بعد که میام........ که رسیدن به ان تلاش بسیار می طلبد کوشش بسیار می طلبد نیازمند علاقه بسیاری است و دست یافتن به آن مبارزه نیاز دارد همیشه در انتظار صبح خواهی بود تا ببینی روز نو برای تو چه خواهد داشت اگر در زندگی کسی را داری که تو را کاملا درک میکند ایده هایش مانند توست به تو اطمینان دارد و به ان چه میکنی ایمان دارد همیشه در انتظار شب خواهی بود چون هرگز تنها نخواهی بود....... (سوزان پولیس) مورچه جونم دلم برات تنگ شده اندازه اشک مورچه تذکر: لوس خودتونید من لوس نیستم تذکر بعد از قبلی: خوب چیه بده ؟ حسودی؟ بی جنبه ....... (واسه اونی گفتم که بی جنبه بازی دراورد تو ذهن خلاقش) فعلا تا بعد که میام حتما دیوونه شدم از بس دنبال یه قالب گشتم که خوشم بیاد اما هیچ کودوم جوابگو نیست انگار . حالا این یکی ای بدک نیست یه ریزه جوابگوه.دلم میخواست کسی رو پیدا کنم که خودش بدونه من چی میگم قبل از اینکه بگم و قالب موردنظرو بسازه فکر میکنید پیدا میشه همچین کسی؟ من هنوز دارم تصمیم میگیرم ، فعلا زبان رو پیش ثبت نام کردم اما کار مفیدی که انجام دادم اینه که ساعتشو تغییر دادم اینجوری 45 دقیقه زودتر از شرکت میام بیرون، ترافیک هم کمتره اما زودتر میرسم خونه یعنی من 6/15 خونم رسما..... همینجوریش من تا این موقع سرکارم الان، اما خوب از ساعت کارو غیره و پول اخر ماه کم میشه که ارزششو داره. برای ورزش واقعا نمیتونم هیچ تصمیمی بگیرم احساس میکنم به هیچ عنوان نمیتونم کنسل کنم مطمئنم اگه نرم تنبل میشم و دیگه نمیرم. یه چیز جالب تازه دلم میخواد تازگیا برم سنتور یاد بگیرم بزنم هر چند دیره اما خوب فعلا فقط دلم خواسته همین. مامانم برای دیدن چند تا دکتر تهرانه و از هر چی منشی دکتره من رسما متنفر شدم یکم رو بهشون بدی میان خودشون ویزیتت میکنن مخصوصا منشی دکتر ..... که دیگه شاهکار خلقت که میگن این پیرزنشونه (دوست داشتم بگم دلم خنک شه) حالا کسی فوق تخصص زانوی خوب میشناسه راستش دلم میخواد نظر دو تا دکتر دیگه رو هم بدونیم و مطمئن شیم، اگه تخصص کمر هم بود عالیه .اینقدر این مامان من گذاشت و برداشت و بدو بدو کرد که زانوش و کمرش از بین رفته و من در حال حاضر فقط حرص میخورم از دستش. از درد داره به خودش میپیچه بد میگه ناهار چی واستون درست کنم .هر چند با وجود داشتن یه بچه همیشه مریض دیگه نمیتونه به خودش برسه هر چی هم بهش بگی نمیشه مادره و ...... . اما خوب من احساس میکنم بهترین درمان براش استخر و آبه اما گوش نمیده که همش میگه باشه و بعد میبینی همچنان داره به کارای ماها رسیدگی میکنه و بذار بردار میکنه.کاش من پیشش بودم و خوشحالم از این که خواهرم الان بیشتر از من حواسش هست و کمک میکنه اما خوب کاش من هم بودم. جدا تو رو خدا اگه میشناسید بهم بگید، دکترو میگم. فعلا تا بعد که ......... میام نمیدونم از کجا بگم و چی بگم اما دلم میخواد که یکی بفهمه من چی میگم و نگه که من تنبلی میکنم و ........ راستش من الان یه سال بیشتره که کلاس زبان میرم ، از اون طرف به خاطر کلاس زبان و باشگاهی که میرم کلی از کارم تو شرکت میزدم و ساعت کاریمو میاوردم پایین البته خوب از کارام هم عقب نمیموندم، الان یه ماهی هست که دیگه این کارو نمیتونم بکنم و از خود 7 و نیم تا خود 5 و نیم 6 و یا مثل دیروز 7 سر کارم با این تفاوت که فصل هم تغییر کرده و روزها کوتاهن و ترافیک هم که بیداد میکنه به هیچ کار اضافه ای نمیرسم قبلا هر روز میرفتم خونه یه دوش میگرفتم و سرحال و شیکان پیکان کلی خانوم خونه میشدم و اگه شام هم نمیخواستم درست کنم یه هنری از خودم نشون میدادم تازه اخر شب یه چند صفحه کتاب یا مجله با هم میخوندیم و کلی حرف میزدیم اما الان میام خونه دوش میگیرم و عین فلک زده ها ولو میشم از صورتم هم میشه فهمید که چقدر داغونم کمر درد و که دیگه نگم که امونم رو میبره . ما که همیشه با هم میرفتیم که بخوابیم الان مدتهاست که ده شب من خوابم و نمیفهمم مورچه کی میاد میخوابه و اینطوری هم خودم اویزون و کسلم هم خونه حسابی شلخته است. البته اون بیچاره هم اولش میگه چرا غذا درست میکنی؟ چرا خونه تمیز میکنی ؟استراحت کن اما بعدش که میبینه بیخیال نمیشم میاد کمک اما بالاخره دیشب کلی با من دعوا کرده که از این به بعد میای خونه دوش میگیری میشینی پیش من دیگه حق نداری غذا درست کنی و خونه رو تمیز کنی واسه جمعه هم هیچ برنامه ای نذار که جمعه روز استراحته...... حالا من نمیدونم چیکار کنم و کاملا هم بهش حق میدم و احساس میکنم اگر همین جوری ادامه بدم تیشه به ریشه خودم و زندگی زدم و بالاخره از این همه بی محلی غیر ارادی من دلزده میشه. تصمیم گرفتم کلاس زبان و ورزشو یه مدت تعطیل کنم اما از اون طرف هم خودخواهی نمیذاره و با خودم میگم باید یه کاری در طول روز واسه خودم انجام بدم دیگه...... نگرانم و بیشتر از همه نگران خودم پارسال انرژیم بیشتر بود خیلی بیشتر بود و به همه اینا میرسیدم اما الان واقعا احساس میکنم که نمیکشم. دلم میخواد همه چی رو تعطیل کنم و اضافه کاری رو هم بیخیال شم و به موقع برم خونه و فقط برم خونه و به خودم برسم و سر حال باشم. اما دلم نمیخواد که هیچ کاری هم در طول روز واسه خودخودم نکنم هم خر رو میخوام هم خرمالو ولی در هر صورت تصمیم گرفتم و همه چی تعطیل تا اطلاع ثانوی و مورچه در صدر برنامه هاست. کسی میدونه چرا در عرض یک سال اینقدر من تحلیل رفتم و بی انرژی و خسته شدم یعنی دیگه جوونی و شور و نشاط تمام شد؟ فعلا تا بعد که.......... برمیگردم
| Design By : Night Skin |
