دیوونه شدم از بس دنبال یه قالب گشتم که خوشم بیاد اما هیچ کودوم جوابگو نیست انگار . حالا این یکی ای بدک نیست یه ریزه جوابگوه.دلم میخواست کسی رو پیدا کنم که خودش بدونه من چی میگم قبل از اینکه بگم و قالب موردنظرو بسازه فکر میکنید پیدا میشه همچین کسی؟ من هنوز دارم تصمیم میگیرم ، فعلا زبان رو پیش ثبت نام کردم اما کار مفیدی که انجام دادم اینه که ساعتشو تغییر دادم اینجوری 45 دقیقه زودتر از شرکت میام بیرون، ترافیک هم کمتره اما زودتر میرسم خونه یعنی من 6/15 خونم رسما..... همینجوریش من تا این موقع سرکارم الان، اما خوب از ساعت کارو غیره و پول اخر ماه کم میشه که ارزششو داره. برای ورزش واقعا نمیتونم هیچ تصمیمی بگیرم احساس میکنم به هیچ عنوان نمیتونم کنسل کنم مطمئنم اگه نرم تنبل میشم و دیگه نمیرم. یه چیز جالب تازه دلم میخواد تازگیا برم سنتور یاد بگیرم بزنم هر چند دیره اما خوب فعلا فقط دلم خواسته همین. مامانم برای دیدن چند تا دکتر تهرانه و از هر چی منشی دکتره من رسما متنفر شدم یکم رو بهشون بدی میان خودشون ویزیتت میکنن مخصوصا منشی دکتر ..... که دیگه شاهکار خلقت که میگن این پیرزنشونه (دوست داشتم بگم دلم خنک شه) حالا کسی فوق تخصص زانوی خوب میشناسه راستش دلم میخواد نظر دو تا دکتر دیگه رو هم بدونیم و مطمئن شیم، اگه تخصص کمر هم بود عالیه .اینقدر این مامان من گذاشت و برداشت و بدو بدو کرد که زانوش و کمرش از بین رفته و من در حال حاضر فقط حرص میخورم از دستش. از درد داره به خودش میپیچه بد میگه ناهار چی واستون درست کنم .هر چند با وجود داشتن یه بچه همیشه مریض دیگه نمیتونه به خودش برسه هر چی هم بهش بگی نمیشه مادره و ...... . اما خوب من احساس میکنم بهترین درمان براش استخر و آبه اما گوش نمیده که همش میگه باشه و بعد میبینی همچنان داره به کارای ماها رسیدگی میکنه و بذار بردار میکنه.کاش من پیشش بودم و خوشحالم از این که خواهرم الان بیشتر از من حواسش هست و کمک میکنه اما خوب کاش من هم بودم. جدا تو رو خدا اگه میشناسید بهم بگید، دکترو میگم. فعلا تا بعد که ......... میام نمیدونم از کجا بگم و چی بگم اما دلم میخواد که یکی بفهمه من چی میگم و نگه که من تنبلی میکنم و ........ راستش من الان یه سال بیشتره که کلاس زبان میرم ، از اون طرف به خاطر کلاس زبان و باشگاهی که میرم کلی از کارم تو شرکت میزدم و ساعت کاریمو میاوردم پایین البته خوب از کارام هم عقب نمیموندم، الان یه ماهی هست که دیگه این کارو نمیتونم بکنم و از خود 7 و نیم تا خود 5 و نیم 6 و یا مثل دیروز 7 سر کارم با این تفاوت که فصل هم تغییر کرده و روزها کوتاهن و ترافیک هم که بیداد میکنه به هیچ کار اضافه ای نمیرسم قبلا هر روز میرفتم خونه یه دوش میگرفتم و سرحال و شیکان پیکان کلی خانوم خونه میشدم و اگه شام هم نمیخواستم درست کنم یه هنری از خودم نشون میدادم تازه اخر شب یه چند صفحه کتاب یا مجله با هم میخوندیم و کلی حرف میزدیم اما الان میام خونه دوش میگیرم و عین فلک زده ها ولو میشم از صورتم هم میشه فهمید که چقدر داغونم کمر درد و که دیگه نگم که امونم رو میبره . ما که همیشه با هم میرفتیم که بخوابیم الان مدتهاست که ده شب من خوابم و نمیفهمم مورچه کی میاد میخوابه و اینطوری هم خودم اویزون و کسلم هم خونه حسابی شلخته است. البته اون بیچاره هم اولش میگه چرا غذا درست میکنی؟ چرا خونه تمیز میکنی ؟استراحت کن اما بعدش که میبینه بیخیال نمیشم میاد کمک اما بالاخره دیشب کلی با من دعوا کرده که از این به بعد میای خونه دوش میگیری میشینی پیش من دیگه حق نداری غذا درست کنی و خونه رو تمیز کنی واسه جمعه هم هیچ برنامه ای نذار که جمعه روز استراحته...... حالا من نمیدونم چیکار کنم و کاملا هم بهش حق میدم و احساس میکنم اگر همین جوری ادامه بدم تیشه به ریشه خودم و زندگی زدم و بالاخره از این همه بی محلی غیر ارادی من دلزده میشه. تصمیم گرفتم کلاس زبان و ورزشو یه مدت تعطیل کنم اما از اون طرف هم خودخواهی نمیذاره و با خودم میگم باید یه کاری در طول روز واسه خودم انجام بدم دیگه...... نگرانم و بیشتر از همه نگران خودم پارسال انرژیم بیشتر بود خیلی بیشتر بود و به همه اینا میرسیدم اما الان واقعا احساس میکنم که نمیکشم. دلم میخواد همه چی رو تعطیل کنم و اضافه کاری رو هم بیخیال شم و به موقع برم خونه و فقط برم خونه و به خودم برسم و سر حال باشم. اما دلم نمیخواد که هیچ کاری هم در طول روز واسه خودخودم نکنم هم خر رو میخوام هم خرمالو ولی در هر صورت تصمیم گرفتم و همه چی تعطیل تا اطلاع ثانوی و مورچه در صدر برنامه هاست. کسی میدونه چرا در عرض یک سال اینقدر من تحلیل رفتم و بی انرژی و خسته شدم یعنی دیگه جوونی و شور و نشاط تمام شد؟ فعلا تا بعد که.......... برمیگردم گفتم بگم و شمارو هم در شادیهای خودم تقسم کنم و دل شما رو هم شاد کنم ما حقوق گرفتیم خوشحالیم بسی بسیار که بالاخره بعد از عمری به ما حقوق دادن و کلا تسویه حساب کردن و حتی حتی، حتی اضافه کاریا رو هم دادن و همه رو خوشحال کردن و این اتفاق میمون و خجسته دیروز افتاد و تعدادی از همکاران خصوصا آقایون دچار حملات قلبی و اینا شدن از بس شوکه شدن و تعدادی هم دچار افسردگی شدن و احساس دین به مدیریت میکنن و تعداد اندکی هم ناراحتن و پیش بینی میکنن که چون قرارداد خیلیا داره تموم میشه احتمالا باید در انتظار یک ریزش اساسی در شرکت باشیم در هر صورت این که ما پولدار شدیم بسی بسیار و الان نمیدونیم این پولو شیکارش کنیم(میدونم چ کجاست) یه چیز دیگه هم که اصلا ربطی به پول نداره: بابا اهواز رفته دکتر و بعد از تست ورزش بهش گفتن باید آنژیو کنه و من و مامانم داریم خودمون رو به درو دیوار میزنیم که راضیش کنیم اول بیاد تهران بره دکتر بعد هم حتما پی گیری کنه اخه میگه قلبم هیچیش نیست دکتر الکی میگه نیست که پدر اینجانب فوق تخصص همه چی از جمله قلب و غدد دارن ......... خلاصه دیگه یواش یواش باید یه مقدار کولی بازی دربیارم و جیغ و داد کنم اگه نشد بعدش گریه زاری کنم بلکه راضی شد......... آخه یکی نیست بگه بابا به فکر خودت نیستی ما چه گناهی داریم که هر روز دلمون باید از دستت بلرزه خوب یکم به فکر سلامتیت باش.................. اینم بگم و برم: دلم مهمونی اساسی میخواد کسی نیست ؟ مردم از بس مهمونی نرفتم یواش یواش داره به بعضیا حسودیم میشه........ مهمونی میخوام فعلا تا بعد .... که میام حتمی خوابم میاد و سر درد دارم و عصبیم شدید.. دیشب از ترس زلزله تا خود صبح نخوابیدم و وای که چقدر من جون عزیزم ...... نصف شب مورچه رو صدا کردم بیدارش کردم بیچاره میگه چی شده میگم هیچی فقط نخواب من میترسم زلزله بیاد بمیریم......... تازه با لباس درست حسابی هم خوابیدم با شلوار جین و تی شرت و کلا هر چی مدارک داشتیم گذاشتم جفتمو یه بطری هم آب معدنی گذاشتم کنارم. خوب ادم از احتیاط ضرر نمیبینه که...... فقط مورچه میگفت اخه زلزله بیاد یه لحظه است تو فرصت نمیکنی که اینارو برداری و از طبقه سوم بری پایین که...اما خوب شاید لازم شد خدا رو چه دیدی .... اما خودم هم از ترس خودم شرمم گرفت هر چند مامانم هم تا صبح نخوابیده بود چون دقیقا 6 صبح زنگ زد و احوالاتو جویا شد و خیالش راحت شد که ما سه تا هنوز زنده ایم....... خنده نداره میترسم و از عواقب ترس دیروز اینه که من میگرنم گرفته یه عالمه کار دارم و عصر هم کلاس زبان دارم ........ به هیچ عنوان هم نمیتونم غیبت کنم چون 4 تاش تموم شده و خلاصه.......... پست قبلو خوندم دوباره باز هم شرمم شد از خودم که اینقدر خودم واسه خودم دارم مسئله تولید میکنم خداییش مادر شوهر من بیشتر شبیه یه فامیل دور خودم میمونه عین یه خاله بزرگ خوب که هیچ وقت ممکنه بدتو نخواد اما به خاطر فاصله فرهنگی از هم دوریم ، به این نتیجه رسیدم که باید خودمو اصلاح کنم. یه وبلاگی هست که همیشه میخونم لینکش هم کنار صفحه هست، (آنچه به عنوان یک شوهر باید بدانید) تو این وبلاگ از یه بازارچه خیریه گفته شده من که دارم برنامه ریزی میکنم که برم حتما ، گفتم اگه شما هم دوست داشتید و موقعیتش پیش اومد برید فکر میکنم خوب باشه. خوب من با مورچه صحبت کردم و مقرر شد که تا آخر سال کلیه حقوق تقدیم خانواده بشه راستش هر چی فکر میکنم نمیتونم اینقدر گرفتاریشو ببینم ...... (خوب دعوا نکنید تا عید فقط همین چند ماه) حدود دو ماه پیش پارچه گرفتم و دادم خیاط که برام 3 تا شومیز بدوزه خدارو شکر دیشب رفتم پرو دیگه مدلایی که انتخاب کرده بودم یادم رفته بود و کلی به مغزم فشار اوردم تا یادم افتاد خوشحالم از اینکه ایشالا یه ماه دیگه بالاخره اینا اماده میشن( خداییش خیلی بدقوله این خیاطه اما خوب کارش عالیه) و یک ماجرای هیجان انگیز: کلا دو هفته ای بود که مشکوک بودم به نی نی داشتن و کلا مطمئن شده بودم و دیگه حسابی به تغذیم میرسیدم و در عالم خودم بودم و ستاره جونم به تو فکر میکردم تا اینکه دیشب جهت تعیین سرنوشت رفتم دکتر که دکتر در عرض 5 دقیقه گفت پاشو پاشو نی نی نیست یه چیز دیگست و دارو داد و الان کلا من از اون عالمی که فقط خودم توش بودم و یه جورایی دلم ضعف میرفت واسه بچه و از اون طرف هم یاد خوشی و تنهاییام با مورچه که میافتادم میگفتم نه خدا نکنه نمیخوام (چه جمله طولانی شد) پرتاب شدم بیرون و عین بادکنک که بادشو خالی کنی شدم الان (آیکون خنده همراه با گریه توام رو بذارید اینجا) *امشب تولد دختر ناز دوست خوبمه، من نمیتونم برم از جهت همون کلاس زبان کذایی، خواستم اینجا تولدشو تبریک بگم و بگم خیلی دوستون دارم **راستی یه سری از دوستام هم نمینویسن مثل سارای عزیزم و کتی خانوم مهربون......... اگه اینجا رو میخونن بگم که من همیشه به یادشون هستم ***دلم میخواد از این به بعد کامنتا رو جواب بدم فقط دلم میخواد فعلا تا بعد .............. که میام سلام من خوبم شما هم که خوبید این روزا.............. راستش اینقدر
کار رو سرم ریخته که نمیدونم کدومو انجام بدم در حال حاضر من تبدیل به
آچار فرانسه شرکت شدم توی پروژه خودم که دارم کار خودم رو میکنم اما در یک
پروژه دیگه که تازه وارده دارم توی یه دیسیپلین جدید کار میکنم علاوه بر
اون یه گزارش زیست محیطی هم باید بنویسم اونم تا 10 آبان... بعد یه
دیسیپلین دیگه اومده میگه مدارکو بخون ببین میتونی با ما کار کنی؟خدا سرم
منفجر شد ........ اوج ماجرا میدونید کجاست.......... حقوق ....... ببخشید
حقوق چی چی هست(این لهجه مامان مورچه بود گفتم یادی ازش بکنم) گفتم مامان
مورچه......... هفته پیش گله کرده بود که من چرا بهش زنگ نمیزنم........
مورچه هم میگه اون تنهاست و مریض هر چند وقت یه زنگ بزن راست هم میگه
البته....اما منم که لجباز .اینقدر لجم درومده عمرا زنگ بزنم حالا دیگه
زنگ بزنم چی بگم من اگه 1 دقیقه باهاش حرف بزنم یا 1 ساعت فرقی نمیکنه اون
از اولش داره میگه قربونت برم من تو رو از بچه هام بیشتر دوست دارم خوب
دیگه خوبی؟ و من هم دارم میگم مرسی لطف دارید شما خوبید؟........توی این 3
سال کل مکالمه ما همین بوده چه حضوری چه تلفنی..... الته اویل بهتر بودم
ولی از این قربون صدقه رفتنای الکی حالم به هم میخوره . بدم میاد . اون
اوایل که میرفتم خونشون باز بهتر بودم اما اینقدر هی با بچه هاش رفت تو
اتاق و پچ پچ کرد و اینقدر هی گفت یه چیزایی هست تو نمیدونی و تو نمی
دونی..... که من به این نتیجه رسیدم نه بابا این تو رو اصلا به هیچی حساب
نمیکنه و تو هم از خیر روابط صمیمانه باهاش بگذر و به مرور این شد که الان
من اعصاب قربون صدقه هاشو ندارم و انگار داره بهم فحش میده ....میدونم این
که مشکل نیست اما خوب این نوشته فقط جنبه دردو دل داشت و هیچ ارزشی ندارد
بخونید و رد شید.همین اوضاع مالی
مورچه هم خیلی بده و هی چند روز یه بار میگه بهتون حقوق ندادن من خیلی
گرفتارم. از یه طرف دلم براش میسوزه از یه طرف هم لجم در میاد . که ای
بابا چرا چشمش به این چار قرونه......... اما خوب میدونم شرایطش خیلی بده
و تو بد مخمصه ای افتاده و کلی بدهی داره اونم به خاطر ماشینی که واسه من
خرید و الان یا تو پارکینگه یا زیر پای داداش جونش و به خاطر خونه ای که
خریدیم........ میدونید تصمیم گرفتم که نرخ حقوق رو پایین بیارم و یه دروغ
کوچولو بگم و یه مقدار از پولو واسه خودم نگه دارم ولی امیدوارم این زبون
بذاره و این دل بذاره و خودم خودمو لو ندم 6 ماهی هست که
میخوام برم رانندگی بلکه این ترس لعنتی بریزه و بشینم پشت ماشین عزیز تر
از جانم منتها هر سری یه بهونه میاره، بذار هوا خنک تر شه، بذار خونه رو
رهن بدیم دستم باز شه، بذار بدهیمو بدم و ....... موندم اینا چه ربطی داره
آخه بعد هم پیش خودم فکرای بد بد میکنم نکنه این در این مورد از اون مردای
اسمشو نبره و من نفهمیدم و هزار جور فکر منفی دیگه......... خواهرم هم این
سه هفته پیش من بود و دیروز رفت خوابگاه........ البته قراره آخر هفته ها
بیاد پیش من اما میدونم بره خوابگاه و دوست پیدا کنه دیگه سراغ منم نمی
گیره البته مشکلی نیست چون کلا بر عکس من که رابطه ام زیاد جون جونی با
خانواده مورچه نیست و به خاطر ماجرای شمال هم چشم دیدن خواهرشو ندارم.....
اما مورچه حسابی با خانواده من رابطش خوبه و هی دنبال تعطیلی میگرده که
پاشیم بریم اهواز....... خلاصه با همه این توصیفا دلم میخواد که بیشتر
خوابگاه باشه به خاطر خودش و به خاطر خودم ....... متوجه میشید دیگه
ایشالا. الان این خانوم
مهندس برق واحد ما داره با تلفن حرف که نه دعوا میکنه و مخ من ترکید و به
قول جنوبیا پوکید و امروز هم از اون روزاست و کنترل پروژه نیومده و میگن
یه جای کارش دیروز لنگیده و کی بود کی بود سامانتا بود و سامانتا یالا این
فایلو درست کن و میل کن و من چه خاکی به سرم بریزم امروز ....... گرسنمه
دلم کباب کوبیه میخواد هزار تا آهان
میدونید چی شده به مامانم اینا زورکی سهام ع د ا ل ت دادن و الان مامانم
گفت که چرا نشستی بدو بدو سود سهام ع د ا ل ت ت رو بگیر که پولدار شدی
............ 40 هزار تومنه باورت میشه تو پولدار شدی و شانست زده و در
راستای این د و ل ت خدمتگذار و خیلی عاشق ملت شریف ایران اینا ماهی نه
بابا دلت خوشه سالی 40 هزار تومن بهت سود سهام ع دا ل ت میدن .برو حالشو
ببر........ من که میگم نگیرم بذارم بانک سودش هم بیاد روش یه هو اقلا بشه
بعد از 10 سال که جمع شد کرایه خونه یه ماهو بدیم.......... من خودم از این پرت و پلاها سرم گیج رفت امیدوارم شما چیزیتون نشده باشه فعلا تا بعد که نمیدونم کیه .......... اما میام باور کن.........
| Design By : Night Skin |

